تبليغاتX
کوچه احساس
 

غزل 7

جای زخمت که عمیق است حواست باشد

سهمی از عهد عتیق است حواست باشد

اینکه با چتر به مهمانی باران رفتی

شهر در فکر حریق است حواست باشد

فتنه ای را که همین عده به پایش کردند

شاید از سمت رفیق است حواست باشد

یونسی را که به امید به دریا زده بود

بین اجساد غریق است حواست باشد

خب که حالا به ته این غزلم می نگری

گرچه ابیات دقیق است حواست باشد.


 

نوشته شده توسط safora در 90/12/06 ساعت 6:25 PM موضوع | لینک ثابت


غزل 6

چرا هرگز نمی فهمد که من یک لحظه دنیا را

نمی خواهم اگر او سرکند با غصه شبها را

قسم بر خال هندویت شبیه خواجه شیراز

فدایت می کنم جانا سمرقند و بخارا را

اگر عاشق کشی در شهرتان رسم بزرگان است

خیالی نیست هروقت خواستی بشکن دل ما را

منم که قطره ام دریا تویی دریا تویی دریا

بگو یک قطره می گیرد کجای قلب دریا را

دوباره برف می بارد زمین و آسمان همدست

به دنبال تو می گیرم تمام رد پاها را

چرا تو حرف آخر را همین اول نمی گویی

تو با این کارهایت میکشی آخر صفورا را


 

نوشته شده توسط safora در 90/08/25 ساعت 8:20 PM موضوع | لینک ثابت


غزل 5

گاهی به من ظلمت به تو مهتاب می رسد

انگار دارد یک نفر بی تاب می رسد

خشکیده بودم سالها حالا کنار تو

دارد به ریشه های قلبم آب می رسد

بیداری ام را می خورم تا خواب تر شوم

چون دستهای او به من در خواب می رسد

تصویر تو زیباترین تصویر عالم است

با دیدنش در ذهن شعر ناب می رسد

دریا بیا و زودتر دست مرا بگیر

این رود دارد بی تو به مرداب می رسد

یا با تو یا با یاد تو این لحظه ها گذشت

باشی اگر، از سمت تو مهتاب می رسد


 

نوشته شده توسط safora در 90/08/25 ساعت 8:15 PM موضوع | لینک ثابت


غزل 4

دعا بکن که به گوش خدا دعا برسد

خدا کند که به داد دلم خدا برسد

هنوز منتظرم پشت قاب شیشه ای ام

که مرد خسته از آن سوی جاده ها برسد

بگو کجای زمین شما سفر بکنم

که قدر سهم خودم ذره ای هوا برسد

به داد من که فقط رنج میکشم اینجا

غریبه جای خودش کاش آشنا برسد

شکست بین شما قلب من دوباره،کاش

به گوش او که نکرده به من وفا برسد


 

نوشته شده توسط safora در 90/08/25 ساعت 8:5 PM موضوع | لینک ثابت


غزل 3

دوباره مانده ام من بین آدمهای بسیاری     

نشسته روی چشمم باز شبنمهای بسیاری

تورامن باحجاب چشمهایت دوست میدارم

زمانی باز خواهد شدبه محرمهای بسیاری

برای تو بهشت اما به من بد کرده ای شاید

که میسازی برای من جهنم های بسیاری

توراحتی میان واژه های شعر گم کرده ام

سراغت را گرفتم بین آدمهای بسیاری

نشستم گوشه ای شاید بیایی منتظر هستم

نمیدانی که پژمردند مریم های بسیاری

                                                                                


 

نوشته شده توسط safora در 89/12/09 ساعت 3:11 PM موضوع | لینک ثابت


غزل 2

فرقی ندارد سرو یا شمشاد باشد

باید مقاوم در مسیر باد باشد

دهکوره دیگر جای خوب زندگی نیست

کافیست تنها شهرکی آباد باشد

شیرین شدن رسم قشنگی است اما

دیگر کسی پیدا نشد فرهاد باشد

برچسب شاگردی به ما میزد کسی که

هرگز نمی آمد به او استاد باشد

یک شاعر اینجا حرفهای تازه دارد

ای کاش میشد خارج از ابعاد باشد.


 

نوشته شده توسط safora در 89/11/18 ساعت 12:30 PM موضوع | لینک ثابت


غزل 1

باز هم زد به سرش تا ته باران برود

تا که از خاطر او شکل بیابان برود

مانده ام پشت همین پنجره ها منتظرش

به امیدی که از این سمت خیابان برود

چه زمستان بدی است که از سرمایش

عاقبت شاخه گل از خاطر گلدان برود

می شود سخت به دستم برسی؟مطمئنم

آنچه آسان برسد ساده و آسان برود

«بخدا سنگدلی دل به تو دادن غلط است»

هردفعه چشم من از پیش تو گریان برود؟

شعرهایم اثری در تو ندارد انگار

مثل این است که هی زیره به کرمان برود.

 

باز هم در کوچه احساس قدم بگذارید تا فصل های دیگری از شعرهایم را تجربه کنید.


 

نوشته شده توسط safora در 89/11/16 ساعت 7:43 PM موضوع | لینک ثابت